هر کجا نام "امیر" نیست ، قرار نه ! فرار باید کرد
بهارم دخترم از خواب برخیز شکر خندی بزن شوری برانگیز گل اقبال من ، ای غنچه ناز بهار آمد تو هم با او بیامیز سال ۱۳۸۷ که رفت و خاطره شد مهمترین چیزی که امسال یاد گرفتم این بود که باید همه رو دوست داشت دوستتون دارم *نوروز ۸۸ مبارک* وقتي ميبوسه تو رو ياد من مي افتي هيچوقت یا كه نه مرا به یاد بیاور , وقتی كه رفته ام ! نگو كفر است نمی خواهم خدایم بیكران باشد نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان نمی خواهم كه باشد این چنین آخر خدا را لمس باید كرد نگو كفر است خدا را می توان در باوری جا داد كه در احساس و ایمان غوطه ور باشد خدا را می توان بوئید و این احساس شیرینی است نگو كفر است كه كفر این است كه ما از بیكران مهربانیها برای خود خدایی لامكان و بی نشان سازیم خدا را در زمین و آسمان جستن ندارد سودی ای آدم تو باید عاشقش باشی و باید گوش بسپاری به بانگ هستی و عالم كه در هر خانه ای آخر خدائی هست نگو كفر است اگر من كافرم، باشد نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم نمی خواهم خدایم را به قدیسی بدل سازم كه ترسی باشد از او در دل و جانم نگو كفر است كه سوگند یاد كردم من به خاك و آب و آتش بارها ای دوست خدا زیباترین معشوق انسانهاست خدا را نیست همزادی كه او یكتاترین عاشق ترین معبود انسانهاست نمیدانستم به سادگی با آوازی تبسمی در هم می شکنی عشوه ای هوس آلود مستت می کند و راهی میکده ی ماهرویان می شوی و من از روی سادگی ام تو را تقدیس می کردم قبله گاه نیاز من سر به میکده ی خرابات می زند و تا نا کجا آباد وجودش می دود پرواز می کند ومن ساده لوح بی خبر از این طوفان ها با چشمانی خمار ندیدمش او را تقدیس می کنم معبود حقیقی من که طغیانش طوفانی می کند مرا آن چنان مظلومانه مرا می نگرد که تمام وجودم در هم می شکند و با عشوه ای مستانه به صداقت خویشتن خویش می رسم عرفان را در یکی از پارکهای شمال شهر تهران میبینم. پسر 28 سالهای که کتابی از "کافکا" به دست گرفته و مشغول نت برداری از کتاب است. عرفان 5 سال است که به زنانی که مشتری او هستند خدمات جنسی ارائه میدهد. عاشق فلسفه، زن و شغل خود است. به زعم خودش تن فروش حرفه ای و متخصصی است و تفاوت زیادی با نامزد خود دارد که همکار اوست. به نظر او مردی که خدمات جنسی ارائه میدهد خوشبختتر است و مثل زنان روسپی افسرده نمی شود. گفت و گو با عرفان سلسله مراتب فرودستی و فرادستی زنان و مردان را به خوبی نشان میدهد. عرفان شغل خود را تخصص بی نظیری می داند و درآمدی بسیار بالاتراز همکاران زن خود دارد. خود را تحقیر شده نمییابد و زندگی خود را مدرن و توام با خوشبختی میداند. وقتی می خواهم از 5 سال پیش بگوید و اینکه چرا چنین فکری به سرش زد، خیلی ساده میگوید: درست مثل همه زنان فاحشه. من از زمان نوجوانی مثل اکثر پسرهای جوان متوجه بودم که برای زنان میانسال جذابیت هایی دارم. آن زمان که شروع به کار حرفهای (به این معنی که بخواهم پولی بابت خدماتم بگیرم)کردم، دانشجوی دانشگاه تهران بودم. چند بار از طرف همکلاسیهای مسن تر و حتی یکی از اساتید به من پیشنهاد شد که فقط با آنها سکس داشته باشم. و بعد یکی از همان ها بود که به من پول خوبی داد و گفت حاضر است این رابطه را به همین شیوه ادامه دهد. شروع کار از همین روابط جسته گریخته بود. شیوه جذب مشتری عرفان کم کم روشمند میشود. او میگوید: دو سال بعد از آن که چند مشتری ثابت پیدا کرده بودم خانه ای در شمال شهر اجاره کردم و تردد در شمال شهر من را نسبت به بوق ماشین زنان حساس کرد. با زنها می رفتم و تمام مدت از اینکه مثل بچه نوازشم می کنند و تا 600 هزار تومان برای یک شب به من می دهند احساس غرور می کردم. او احساس خود را نسبت به زنان اینطور توصیف می کند: اوایل چندان از زنها خوشم نمیآمد یعنی فقط به سکس و جنبه های جنسی زنان فکر میکردم. ولی بعد از اینکه این کار را شروع کردم عاشق زنها شدم. موجوداتی بسیار ظریف هستند و پیچیدگی هایی دارند که از کشف آنها در هر زنی لذت میبرم. زنان میانسالی که مشتری من هستند واقعا ترسناک هستند. وقتی با من حرف میزنند از درک آنها و از پیچیدگی دنیای ذهنی آنها وحشت می کنم. ساده ترینشان از بزرگترین مردهایی که میشناسم پیچیده تر هستند. من با تک تک مشتریانم عاشقانه می خوابم. عرفان با وجود اینکه سالها کنار خیابان ایستاده و امروز هم همه مخارج سنگین خود را از همین طریق تامین می کند اما هیچگاه احساس حقارت را در مقابل مشتریانش حس نکرده. وقتی در این مورد خاص صحبت میکند نشانی از افسردگی و تحقیر شدگی یک زن روسپی در حرفهایش نیست. همانطور که نشانی از آن نگاه اومانیستی و عاشقانه نسبت به زن. میگوید: این زنها هستند که به من نیاز دارند. زنانی که می دانم حاضرند به خاطر خدمات من پول زیادی بدهند. بارها در رختخواب امتحانشان کردم. آنها تا 10 برابر توافق اولیه را با کمال میل میپذیرند. در حاشیه همین حرفها همکاران زن خود را سرزنش میکند و میگوید: زنها بیخود موضوع را برای خودشان نکبتبار میکنند. البته جامعه هم به این موضوع دامن میزند. این یک شغل است مثل همه شغلها. وقتی اینطور به موضوع نگاه کنیم قضیه حل میشود. من یک تخصص دارم. بدن و قیافه خوبی دارم، پس از آن استفاده می کنم تا خوب زندگی کنم. هیچ چیز هم نمیتواند این کار را برای من قبیح و زشت جلوه دهد. زنان زیادی به خدمات من نیاز دارند و من هم به پول زیادی نیازمندم. پس قضیه ایرادی ندارد. یک معامله عادلانه! عرفان می گوید زنان روسپی همه زندگی خود را وقف شغل خود و دردسرهایش می کنند در حالی که او به تفریح، موسیقی و مطالعه خود هم می رسد. البته او به این نکته توجه نمی کند که درآمد او قابل مقایسه با زنان روسپی نیست. امنیت او تا این حد در خطر نیست و حس خرسندی او را هیچ یک از زنان همکارش تجربه نمیکنند. در منطقهای که مشتریان عرفان زندگی می کنند، قیمت یک روسپی زن بین 50-150 هزار تومان است در حالی که او برای هر سرویسی که ارائه میکند بین 300 تا 600 هزار تومان پول میگیرد. این رقم باورنکردنی را می توان با دیدن لباس های مارکدار، ماشین گرانقیمت و منزل شخصیاش حدس زد. این جمله خداحافظی عرفان است: حالا باور کردی من خوشبختترین تنفروش جهانم!
جون من انقدر به این خوشگل پسر گیر ندین بابا خب به این چه که نقد خشگله و زنا تا مییننش . . . به كوروش چه خواهيم گفت؟ روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. ما هستیم تا امیر هست تا تاج هست تا آبی هست ۴شنبه بعد استادیومو آتیش میزنیم همیشه رفتن ، رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت پس میرویم تا برسیم من از عشق هيچ نفهميدم جز نگاه عاشقانه يار منبع : الناز می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم از هوش می روم جاتون خالی ، چه حالی داااااااااااااااااااااد الآن حسش نیست بعدا اگه حالشو داشتم یه سفرنامه ردیف واستون مینویسم اگرم نداشتم که هیچی . علی الحصاب عکسا رو داشته باشین تو ادامه مطلب رفتم سر کوچه یه پاکت سیگار بگیرم رفتم اون دنیا تا بمیرم
رفتم سر کوچه یک پُکت سیگار بگیرم رفتم اون دنیا تا بمیرم رفتم جیگرکی ... دو سه سیخ جیگر بگیرم گفتش سگت چی، زنت چی، بچه ت چی میشه ی مرده بود، تو بیمارستان میشه یک مادر مرده، توی قبرستان میشه یک مرده بود، تو تیمارستان میشه ی قرص خورده، توی قبرستان میشه داد زد: آهای مردم كلا به تخمم!!!
رفتم سر کوچه یک پُکت سیگار بگیرم رفتم اون دنیا تا بمیرم رفتم جیگرکی ... دو سه سیخ جیگر بگیرم گفتش سگت چی، زنت چی، بچه ت چی حالا ببینا نمی ذارن مث سگ کنار تو زندگی کنم حالا ببینا نمیذارن مثل خوک برای او بندگی کنم رفتم سر کوچه یک پُکت سیگار بگیرم رفتم اون دنیا تا بمیرم دانلود نمیشه ها . فقط میتونید گوش بدید . وقتیدم آهنگشو آپ میکنم
اینکه دستاتو روی سر میذارن یه شب که من حسابی خسته بودم همینجوری چشمامو بسته بودم سیاهی چشمام یه لحظه سر خورد یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد تو خواب دیدم محشر کبری شده محکمه الهی بر پا شده خدا نشسته ، مردم از مرد و زن ردیف ردیف مقابلش واستادن چرتکه گذاشته و حساب می کنه به بنده هاش عطاب خطاب میکنه میگه چرا این همه لج می کنید راهتونُ بیخودی کج می کنید ؟ آیه فرستادم که آدم بشید با دلخوشی کنار هم جمع بشید دلای غم گرفته رو شاد کنید با فکرتون دنیا رو آباد کنید عقل دادم برید تدبر کنید نه اینکه جای عقلُ کاه پر کنید من بهتون چقد ماشالله گفتم نیافریده باریک الله گفتم ؟ من که هواتونُ همیشه داشتم حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم اما شما بازی نکرده باختید نشستیدُ خدای جعلی ساختید هر کدوم از شما خودش جدا شد از من و آیه های ما جدا شد یه جو زمین و این همه شلوغی این همه دین و مذهب دروغی ؟!! حقیقتا شماها خیلی پستین خر نباشین گاوُ نمی پرستین از توی جمع یکی بلند شد ایستاد بلند بلند هی "صلوات" فرستاد از اون قیافه های حق به جانب هم خودی شاکی هم از اجانب گفت چرا هیشکی روسری سرش نیست ؟ پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست ؟ چرا زنا اینجوری بد لباسن ؟ مردای غیرتی کجا پلاسن ؟ خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن اینجا که فرقی ندارن مرد و زن یارو کنف شد ولی از رو نرفت حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت چشاش می چرخن نمی دونم چشه آهان می خواد یواشکی جیم بشه دید یه کمی سرش شلوغه خدا یواش یواش شد از جماعت جدا با شکمی شبیه بشکه نفت یهو سرش رو پایین انداخت و رفت غراولا چندتا بهش ایست دادن یارو وانستاد تا جلوش واستادن فوری در آورد واسشون چک کشید گفت ببرید وصول کنید خوش باشید دلم برای هوریا لک زده دیر برسم یکی دیگه تک زده اگه نرم هوری دلگیر میشه تو رو خدا بذار برم دیر میشه غراول حضرت حق دمش گرم با رشوه خیلی کلون نشد نرم گوشای یارو رو گرفت تو دستش کشون کشون برد و یه جایی بستش رشوه حاجی رو ضمیمه کردن توی جهنم اونو بیمه کردن حاجیه داشت بلند بلند غُر میزد داشت روی اعصابا تلنگر می زد خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی یه خورده هم حبس نفس کن حاجی این همه آدم رو معطل نکن بگیر بشین انقده کل کل نکن یه عالمه نامه داریم نخونده تازه هنوز کرات دیگه مونده نامه تو پر از کارای زشته کی به تو گفته جات توی بهشته ؟! بهشت جای آدمای با حاله ولت کنم بری بهشت ؟؟؟ محاله یادته چقدر ریا می کردی ؟ بنده های ما رو سیاه می کردی ؟ تا به نفر دورو برت میدیدی چقدر والضالینُ می کشیدی این همه که روزه و نوحه خوندی یه لقمه نون دست کسی رسوندی ؟ خیال می کردی ما حواسمون نیست ؟ نظم و نظام هستی کشکی کشکی است ؟ هر کاری کردی بچه ها نووشتن می خوای برو خودت ببین تو زوم کن خلاصه وقتی یارو فهمید اینه بازم درست نمی تونست بشینه کاسه صبرش یه دفعه سر می رفت تا فرصتی گیر می آورد در می رفت قیامته اینجا عجب جاییه جون شما خیلی تماشاییه از یه طرف کلی کشیش آوردن کشون کشون همه رو پیش آوردن گفتم اینا رو که قطار کردن بیچاره ها مگه چی کار کردن ؟ ماءموره گفت می گم بهت من الآن مفسد فی الارض که می گن همینان گفت اینا بهشت فروشی کردن بی پدرا خدا رو جوشی کردن به نام دین حسابی خردن اینها کفر خدا رو در آوردن اینها بدجوری ژاندارکُ اینا چزوندن زنده توی آتیش اونو سوزوندن روی زمین خدایی پیشه کردن خون گالیلا رو تو شیشه کردن اگه بهش بگی کلاتو صاف کن بهت میگه بشینُ اعتراف کن همیشه در حال نظاره بودن شما بگو اینا چی کاره بودن ؟ خیام اومد یه بطری هم تو دستش رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش حاجی بلند شد با صدای محکم گفت : این آقا باید بره جهنم !!!!!! خدا بهش گفت تو دخالت نکن به اهل معرفت جسارت نکن بگو چرا به خون این هلاکی ؟ این که نه مدعی داره ، نه شاکی نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو نه اربده کشیده و نه چاقو نه مال این نه مال اونو خرده فقط "عرق آدم خوبیه هواشو داشتم اینجا خودم براش شراب گذاشتم هیو شنیدم ایست خبر دار دادن نشسته ها بلند شدن واستادن حضرت اصرافیل از اونور اومد رفت رو چهار پایه و چندتا صور زد دیدم دارن تخت روون میارن فرشته ها رو دوششون میارن مونده بودم که این کیه خدایا تو محشر این کارا چیه خدایا فک میکنید داخل اون تخت کی بود ؟ الآن میگم یه لحظه ، اسمش چی بود ؟ همون که کاراش عالی بود اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد همون که این لامپا رو اختراع کرد همون که کاراش علی بود ، اون دیگه بگید بابا ، توماس ادیسون دیگه خدا بهش گفت دیگه پایین نیا یه راست برو بهشت پیش انبیا وقتُ تلف نکن توماس زود برو به هر وسیله ای اگر بود برو از روی پل نری یه وقت میفتی میگم هوایی ببرندو مفتی باز حاجی ساکت نتونست بشینه گفت که مفهوم عدالت اینه ؟ توماس ادیسون که مسلمون نبود این بابا اهل دینُ ایمون نبود نه روزه رفته بود نه پای منبر نه شمر می دونست چیه نه خنجر یه رکعتم نماز شب نخونده با سیم میماش شب رو به صبح رسونده حرفای یارو که به اینجا رسید خدا یه آهی از ته دل کشید حضرت حق خودش رو جا به جا کرد یه کم به این حاجی نگاه نگاه کرد با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود خطاب به بنده هاش دوباره فرمود شما عجب کله خرایی هستید بابا عجب جونورایی هستید شمر اگه بود خُب هیتلرم بود خنجر اگر بود روولولم بود حیفه که آدم خودشو پیر کنه و سوزنش فقط یه جا گیر کنه میگید توماس من مسلمون نبود اهل نماز و دین و ایمون نبود اولا از کجا میگید این حرفُ ؟ در بیارید کله زیر برفُ اون من و بهتر از شما شناخته دلیلشم همین چیزا که ساخته درسته گفتم عبادت کنید نگفتم به خلق خدمت کنید ؟ توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده دنیا رو هم کلی قشنگ کرده من یه چراغ که بیشتر نداشتم اونم تو آسمونا کار گذاشتم توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمی دونید چقدر کمک به من کرد تو دنیا هیشکی بی چراغ نبوده یا اگرم بوده تو باغ نبوده خدا برای حاجی آتش افروخت دروغ چرا ؟ یه کم براش دلم سوخت طفلی تو باورش چه قصرا ساخته اما به اینجا که رسیده باخته یکی میاد یه "هاله " ای باهاشه چقدر بهش میاد فرشته باشه اومد رسیدو دست گذاشت رو دوشم دهانش و آورد کنار گوشم گفت تو که کلت پر قرمه سبزی است وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست اون که نشسته یک مقام والاست مترجمه ، رفیقه حق تعالی است خود خدا نیست نمایندشه مورد اعتمادشه ، بندشه خدام یم یلد که دیدنی نیست صداش با این گوشا شنیدنی نیست شما زمینی همش همینید اونور میزی رو خدا میبینید همینجوری می خواست بلند شه نم نم گفت که پاشو باید بری جهنم وقتی دیدم منم گرفتار شدم داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم شاعر : خلیل جوادی
پدرم در اومد تا تایپش کردم ، اگر غلط املایی داشت به بزرگواری خودتون ببخشید . نمیدونم چرا این شعر رو که گوش دادم یاد چهره محمدرضا شریفی نیا تو اخراجیها افتادم گریه نمی کنم نه اینکه سنگم نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم یک ماجرای تلخ ناگزیرم 1-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلماني) سمبل جهانی ازدواج معلّم يک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که ميخواهد با آنها بازى کند. منبع : تمایلات یک دختر ببین خوشگل صامت "اشراق - بیداد - ساتراپ" تو ازم ساختی یه ارگ بشین و بکش هرطور که میخوای آخر نمایشت دیدن داره 
وقتي نازت ميكنه ياد من مي افتي هيچوقت
وقتي گل ميده بهت ياد ميخكام مي افتي
وقتي زل زدي بهش ياد شكلكام مي افتي
يا كه نه ؟...
ياد من مي افتي هيچوقت
يا كه نه ؟...
ياد من مي افتي هيچوقت
***
وقتي گريه ميكني سرتو بغل ميگيره
وقتي ميخندي بهش براي خنده هات ميميره
وقتي با همديگه اين كنار هم اينور و اونور
وقتي چشم غره ميري واسه چشمات ميزنه پرپر
تو رو دوست داره مثل من يا كه نه ؟
تو رو رو چشاش ميزاره يا كه نه ؟
مثل من يا كه نه ؟ مثل من يا كه نه ؟ مثل من ...
وقتي آهنگي كه با هم مي شنيديم و گوش ميدي يادم مي افتي ؟
اونجاهايي كه باهم رفتيم ميري يادم مي افتي؟
وقتي دوستاي قديمو ميبيني از من ميپرسي ؟
خيلي دوست دارم بدونم كه حالت چطوره راستي؟
هنوز عكسامو نگه داشتي يا نه ؟
هواي طوطيمونو داشتي يا نه ؟
ياد من مي افتي هيچوقت ؟
***
وقتي گريه ميكني سرتو بغل ميگيره
وقتي ميخندي بهش براي خنده هات ميميره
وقتي دلگيره ازت تو رو ميبخشه مثل من
واسه خندوندن تو ميكشه نقشه مثل من
تو رو دوست داره مثل من
اشكات رو تنش مي باره
يا كه نه
تو رو دوست داره مثل من
يا كه نه
تو رو رو چشاش ميزاره
يا كه نه
مثل من يا كه نه ؟ مثل من يا كه نه ؟ مثل من
تو رو دوست داره مثل من؟
و رهسپار سرزمین سكوت شده ام,
وقتی كه دیگر نمی توانی دستم را در دست بگیری
ومن نمی توانم میان ماندن و رفتن, دودل باشم.
به یاد بیاور مرا وقتی كه دیگر نمی توانی
برنامه ی روزهای آینده را برایم بگویی,
تنها مرا به یاد بیاور
دیگر برای هر حرف یا نیایشی دیر است
و اگر زمانی مرا از یاد بردی
و سپس باز به یاد آوردی
اندوهگین نباش .
درمسیر راه من امروز
کسی پیدا شد
کسی که حرفی زد
کسی که رازی داشت
کسی که نامش را آهسته سرداد
چشمش از هزار قصه خبر داد
کسی که خواست قسمت کند با من درونش را
به نظر کمی شاد می نمود
و شاید غمهایش را زیر چهره اش می سوزاند
نه عبوس بود و نه زیبا
تنها یک لحظه از زندگی بود
لحظه ای همچون یک اتفاق
لحظه ای که می گذشت و اتفاقی که می افتاد
نه خوشحال بودم از این حادثه
نه اندوهگین از سرنوشتی که رقم می خورد
مانده بودم میان راه
که چه می شود آیا
می خواستم رها شوم
رها از همه چیز
رها از همه کس
راه درست را نمی دانستم
و پشیمانی فردا را به یاد می آوردم
چقدر سخت طی می شود این روزها
روزهای تنهایی من
روزهایی که در هیچ جمله و کتاب و خیالی نمی گنجد
تنها من می دانم و بس
و تو هرگز ، هرگز، هرگز
می روی به ره خویش و من گم می شوم
و باز هم روزهای سخت و طولانی گم شدن
می خواهم خلاص شوم از این فکر آشفته
می خواهم دوباره رازی دیگر را تجربه کنم
و باز قصه تکراری همیشگی
هر کس به سوی مقصد خویش
تنها می مانم و زخم خورده و شکسته
باید بدانم که راز تمنای عشق چیست
چیست این تکرار که من مدام می خواهمش
من مدام می روم راهی را تا نیمه هایش
به مقصد نمی رسم هرگز
و باز راهی تا نیمه و برگشتی دوباره
نمی دانم مقصدم چیست
و نمی دانم راز این تکرار چیست
راهی که من مدام تکرار می کنم
این مسیر را شاید هزار بار رفته ام
چه می شود مرا
انتهای این قصه چیست
قصه گم شدن من در بی راه های مسیری برای عشق
معنی عشق را هم حتی نمی فهمم
می خواهم این بار بایستم
می خواهم ایستادن را برای اولین بار تجربه کنم
شاید بشکنم
شاید بخشکم
اما برای همیشه می خواهم که بایستم.
عرفان می گوید تا وقتی که توان این کار را دارد بیهیچ شرمساری این کار را ادامه خواهد داد و :" خدا را چه دیدی شاید با یکی از مشتریانم ازدواج کردم. آنها دوست داشتنی و عاشق شدنی هستند".
![]()
اگر سر بر آرد ز خاك...
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دين زرتشت پاك؟
چه شد ملك ايران زمين؟
كجايند مردان اين سرزمين؟
به كوروش چه خواهيم گفت؟
اگر ديد و پرسيد از حال ما
چه كرديد برنده شمشير خوش دستتان
كجايند ميران سر مستتان؟
چه آمد سر خوي ايران پرستي؟
چه كرديد با كيش يزدان پرستي؟
چرا پشت شيران شكسته؟
در ايران غم سراسر نشسته
چرا خامش و غم پرستيد هاي؟
كمر را به همت نبستيد هاي؟
چرا اينچنين زار و گريان شديد؟
سر سفره خويش مهمان شديد؟
چه شد عرق ميهن پرستيتان؟
چه شد غيرت و شور و مستيتان؟
سواران بي باك ما را چه شد؟
ستوران چالاك ما را چه شد؟
چرا ملك تاراج ميشود؟
جوانمرد محتاج ميشود
چرا جشنهامان شد عزا؟
در آتشكده نيست بانگ دعا
چرا حال ايران زمين نا خوش است ؟
چرا دشمنانش اينچنين سركش است؟
چرا بوي آزادي نيست واي
بگو دشمن ميهنم كيست هاي
بگو كيست اين ناپاك مرد
كه بر تخت من اينچنين تكيه كرد
كه تا غيرتم باز جوش آورد
ز گورم صداي خروش آورد
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»
جز دستان گرمش
جز صدای مهربانش
جز عشقی که در تمام وجودش بود
حس کردم و عاشقش شدم
اما.....
سکانس آخر(جدایی)
کات کات
یعنی همش یه بازی بود؟ 
دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری ، از چشم هات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ، یه دیوونه
که بیشتر از خودم ، قدر تو رو می دونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن
تازه می فهمم ، تازه می فهمم
تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه
دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من
از هوش می روم
از هوش می روم
معشوق جان به بهار آغشته ی منی
هنگامه ی منی
هنگامه ی منی که مرا می افتی
صبحانه ی گلوگاه پنهانی منی
هنگامه ی منی
هنگامه ی منی که مرا می افتی
نهرم کنند اگر که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی
هنگامه ی منی
هنگامه ی منی که مرا می افتی
از هوش می ...
از هوش می...
از هوش می...
آهو که لُخت روی سینه ی من می افتد
آهو که لُخت روی سینه ی من می اف...
آهو که لُخت روی سینه ی من می...
آهو که لُخت روی سیـ ...
آهو که لُخت روی...
آهو که لُخت...
...که لخت...
...که لُخـ...
...که لـُ...
معشوق جان به بهار آغشته ی منی
هنگامه ی منی
هنگامه ی منی که مرا می افتی
از هوش می ...
از هوش می...
از هوش می...
یک روزمی که بوی شانه ی تو خواب می برد
معشوق جان به بهار آغشته ی منی
هنگامه ی منی
هنگامه ی منی که مرا می افتی
از هوش می ...
از هوش می...
یک روزمی که بوی شانه ی تو خواب می برد
آواز آواز آواز من از سینه ام که بر می خیزد
می خوانم می خوانم می خوانم
تو خواندن منی
هنگامه ی منی
دیوانه ی توام
جانانه ی منی
هنگامه ی منی که مرا می افتی
از هوش می ...
از هوش می...
آهو که لُخت روی سینه ی من می افتد
آهو که لُخت روی سینه ی من می اف...
آهو که لُخت روی سینه ی من می...
آهو که لُخت روی سیـ ...
آهو که لُخت روی...
آهو که لُخت...
...که لخت...
...که لُخـ...
...که لـُ...
شعر از دکتر رضا براهنی![]()
ادامه مطلب![]()
اینکه باهات هیچکاری ندارن
اینکه تو بازیشون راهت نمیدن
اینکه سر به سرت میذارن
اینکه زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
اینکه لنگ درهوایی، صبحونهات شده سیگار و چایی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
" خریده رفته خرده![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

گریه غرورم رو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه
گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم
یک کهکشونم ولی بی ستاره
یک قهوه که هرچی شکر بریزی
بازم همون تلخی ناب رو داره
اگه یکی باشه من رو بفهمه
براش غرورم رو به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونش
تا آخر دنیا قدم می زنم
2- مردي كه به خاطر ” پول ” زن مي گيرد، به نوكري مي رود. ( ضرب المثل فرانسوي )
3- لياقت داماد ، به قدرت بازوي اوست . ( ضرب المثل چيني )
4- زني سعادتمند است كه مطيع ” شوهر” باشد. ( ضرب المثل يوناني )
5- زن عاقل با داماد ” بي پول ” خوب مي سازد. ( ضرب المثل انگليسي )
6- زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگليسي )
7- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي مي كنند. ( ضرب المثل آلماني )
8- داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت . ( ضرب المثل لهستاني )
9- دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح مي دهد. ( ضرب المثل ايتاليايي)
10-داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي .( ضرب المثل فرانسوي )
11- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير. ( ضرب المثل ايتاليايي )
12- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن . ( ضرب المثل آذربايجاني )
13- برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني . ( ضرب المثل چيني )
14- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن . ( ضرب المثل چيني )
15- اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در دست بگير. ( ضرب المثل اسپانيايي)
16- اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركي )
17- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب مي شود. (ماري آمپر)
18- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب مي شود و گاهي هم بسيار بد. ( ضرب المثل اسپانيايي )
19- ازدواج ، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است . ( ضرب المثل فرانسوي )
20- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است . ( سقراط )
21- ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. ( بورنز )
22- ازدواجي كه به خاطر پول صورت گيرد، براي پول هم از بين مي رود. ( رولاند )
23- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است . ( ناپلئون )
24- اگر كسي در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است . ( محمد حجازي)
25- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست ، ولي مي توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم . ( خانم پرل باك )
26- با زني ازدواج كنيد كه اگر ” مرد ” بود ، بهترين دوست شما مي شد . ( بردون)
27- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل هاي خسته كننده او را اصلاً نخوانيد . ( سوني اسمارت)
28- براي يك زندگي سعادتمندانه ، مرد بايد ” كر ” باشد و زن ” لال ” . ( سروانتس )
29- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ ” شجاعت ” مي خواهد. ( كريستين )
30- تا يك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتي هاي يكديگر را نمي بينند. ( اسمايلز )
31- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روي هم بگذاريد. ( فرانكلين )
32- خانه بدون زن ، گورستان است . ( بالزاك )
33- تنها علاج عشق ، ازدواج است . ( آرت بوخوالد)
34- ازدواج پيوندي است كه از درختي به درخت ديگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو ” زنده ” مي شوند و اگر ” بد ” شد هر دو مي ميرند. ( سعيد نفيسي )
35- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايي، سه ماه عاشقي ، سه سال جنگ و سي سال تحمل! ( تن )
36- شوهر ” مغز” خانه است و زن ” قلب ” آن . ( سيريوس)
37- عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاك )
38- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و داراي هيچ نظريه اي نيستم . ( لرد لوچستر)
39- مرداني كه مي كوشند زن ها را درك كنند ، فقط موفق مي شوند با آنها ازدواج كنند. ( بن بيكر)
40- با ازدواج ، مرد روي گذشته اش خط مي كشد و زن روي آينده اش . ( سينكالويس)
41- خوشحالي هاي واقعي بعد از ازدواج به دست مي آيد . ( پاستور )
42- ازدواج كنيد، به هر وسيله اي كه مي توانيد. زيرا اگر زن خوبي گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگي مي شويد. ( سقراط)
43- قبل از رفتن به جنگ يكي دو بار و پيش از رفتن به خواستگاري سه بار براي خودت دعا كن . ( يكي از دانشمندان لهستاني )
44- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. ( كارول بيكر)
45- من تنها با مردي ازدواج مي كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، براي او عزيزتر باشم . ( آگاتا كريستي)
46- هر چه متأهلان بيشتر شوند ، جنايت ها كمتر خواهد شد. ( ولتر)
47- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ي شادي همسرش بالا نمي برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش مي داند . ( جانسون )
48- زن ترجيح مي دهد با مردي ازدواج كند كه زندگي خوبي نداشته باشد ، اما نمي تواند مردي را كه شنونده خوبي نيست ، تحمل كند. ( كينهابارد)
49- اصل و نسب مرد وقتي مشخص مي شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا مي كنند. ( شاو)
50- وقتي براي عروسي ات خيلي هزينه كني ، مهمان هايت را يك شب خوشحال مي كني و خودت را عمري ناراحت ! ( روزنامه نگار ايرلندي )
51 – هيچ زني در راه رضاي خدا با مرد ازدواج نمي كند. ( ضرب المثل اسكاتلندي)
52 – با قرض اگر داماد شدي با خنده خداحافظي كن . ( ضرب المثل آلماني )
53 – تا ازدواج نكرده اي نمي تواني درباره ي آن اظهار نظر كني . ( شارل بودلر )
54 – دوام ازدواج يك قسمت رويِ محبت است و نُه قسمتش روي گذشت از خطا . ( ضرب المثل اسكاتلندي )
55 – ازدواج پديده اي است براي تكامل مرد. ( مثل سانسكريت )
56 – زناشويي غصه هاي خيالي و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل مي كند . (ضرب المثل آلماني )
57 – ازدواج قرارداد دو نفره اي است كه در همه دنيا اعتبار دارد. ( مارك تواين )
58 – ازدواج مجموعه اي ازمزه هاست هم تلخي و شوري دارد. هم تندي و ترشي و شيريني و بي مزگي . (ولتر )
60 – تا ازدواج نكرده اي نمي تواني درباره آن اظهار نظر كني. ( شارل بودلر )
![]()
او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن،
به تعداد آدمهايى که از آنها بدشان ميآيد،
سيبزمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند.
فردا بچهها با کيسههاى پلاستيکى به کودکستان آمدند.
در کيسه بعضيها 2،
بعضيها 3،
بعضيها تا 5 سيبزمينى بود.
معلّم به بچهها گفت تا يک هفته هر کجا که ميروند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند.
روزها به همين ترتيب گذشت
و کمکم بچهها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيبزمينيهاى گنديده.
به علاوه، آنهايى که سيبزمينى بيشترى در کيسه خود داشتند
از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند.
پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند.
معلّم از بچهها پرسيد:
«از اين که سيبزمينيها را با خود يک هفته حمل ميکرديد چه احساسى داشتيد؟»
بچهها از اين که مجبور بودند سيبزمينيهاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند.
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد:
«اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدمهايى که دوستشان نداريد
را در دل خود نگاه ميداريد و همه جا با خود ميبريد.
بوى بد کينه و نفرت،
قلب شما را فاسد ميکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل ميکنيد.
حالا که شما بوى بد سيبزمينيها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد
پس چطور ميخواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟»
بین من و تو
دیگه هیچ تریپی نیست
واسه همین اصلا سعی نکن
که بخوای ارتباط برقرار کنی و
آمار بازی کنی و
تماس کاریش کنی
می دونی چی میگم؟
چون اصلا باهات حال نمی کنم
یعنی هیچ جوره
دل من می خواد با تو نباشم
توی بازی های تو نبازم
دیگه دیر شده نگیر سراغم
دارم می میرم ولی تو راحت
گذاشتی رفتی آخه چرا من
نمی خوام بشنوم دیگه صداتم
پشیمونی میخوای بمونی با من تو همیشه
ولی بدون واسه جبران دیره نمیشه
نمی تونی دیگه برگردی پیشم
اینم بدون این بار خامت نمیشم
دیگه همه چیو می خوام فراموش کنم
آتیش عشقتو خاموش کنم
چشاتو به در بدوز اما نمیاد حمید
درسته که باخت تو نمیره از یادولی
واست درس میشه آویزة گوشت کن
دلت هرز نره اینو فراموش نکن
دیگه بسته شد درهای قلبم به روت
امانتو پس بده ابله که زود
شناختمت دستت واسم رو شد
هرچی سریعتر از جلو چشام دور شو
دیگه نیار اسممو نیفت به فکرم
دیدی شدم اون قصه ای که بت گفتم؟
زبون سرخ سر سبزو به باد داد
شب سرد گذشت و شد بامداد
زندگیمو باختم به لبخند تو
امانتو پس بده دختر چطور
میگی هنوز راه هست واسه بازگشت؟
نه دیگه اون ماهی تازست و نه آب هست
عشق من گذاشتی رفتی
بهتره به من نباشی نزدیک
عشق تو نقاشی کردی
بدون من توی شبات می لرزی
یادم نمیره می گفتی
بی تو می میرم
تا ابد پیشتم و از پیشت نمیرم
قلب سنگیتم بردار برو
به دلم یاد میدم که
دستاتو نگیرم
برو برو ....
دیگه نمی خوامت تو رو
دیگه نمی خوامت برو
دل به تو نمیدم
اون رفت و گم شد ولی صداش هست
منم از دلم ساختم یه آهنگ
دیگه از تو نمی نویسه مدادم
چون از تو نمونده به یادم
خاطرات مرده عقده زده بالا
تف به تو که مدتی با ما
موندی و گرفتی هرچی خواستی
بگو مگه تو جز من چی داشتی؟
اینا رو بهت گفتم بیدار شی
چون اینجا ما به ندرت می خوابیم
اینجا رو ول کردم و اون بالام
دیگه خوب نیستن مردم باهام
یادته ، یادته اون روزی که تو رفتی
با خودم می گفتم بر می گردی
آخه اون موقع یه ذره احساس تو وجودم بود
که اونو کشتی
رو سبک خیمه شب بازی
میزبانه بازی تو بودی
پس حیف بد بازی کنیم
بیا تمومش کنیم بازیه تورو تا برسه به جایی که اشکای تورو . . .
اوج نمایشنامه من ، شکستنم نمی خواهم باشم
منم بازیگر کهنه
شدم رقصان در این صحنه
منم درگیره بازیهای دست تو
تو می رقصانی و میخندی
تو ازم ساختی یه ارگ
رو سبک خیمه شب بازی
میزبانه بازی تو بودی
پس حیف بد بازی کنیم
بیا تمومش کنیم بازیه تورو تا برسه به جایی که اشکای تورو . . .
گوش کن ببین عزیزم
چند وقتیه شدیدا
دستات که دور و پشت بندش تو رووم
تو داد میزدی و همش پشت بندش زوور میگفتی
تا وقتی رفتی میفهمی که وقتی دستی توی دستت نباشه دیدن داره
خودت خواستی بازی این سبک باشه و بیشتر شه همش فاصله
من نیشخندو دیدم ، جالبه
که تو خنجر میزنی و راغب شروع بحثی و بعد این حادثه
باقی حرفات باشه واسه بعدا
چون چندبار من تو این بازی رفتم
ببین دوریت اصلا نیست قاطی بحثم
تورم تنها میذارم ، خوش باشی رفتم
عکسمو چون خدانگهدار
حرفمه
جای سلامه این بار
چون قلبه من به قلب تو دیگه وصل نمیشه
نه این دیوونه حتی بت نزدیکم نمیشه
من تو فکر رفتن اما تو تو فکر حرف من
تو نوشتی بازی رو ولی دیدی شد همون خواست من
خواسته من خواسته من خواسته من خواسته من
تو ازم ساختی یه ارگ
رو سبک خیمه شب بازی
میزبانه بازی تو بودی
پس حیف بد بازی کنیم
بیا تمومش کنیم بازیه تورو تا برسه به جایی که اشکای تورو . . .
هرچند نخواستم بیشتر باشه
تکرار روزو نیشخند پیشش
تو بسپار به مغزت هیچوقت دیگه
نیست مثل من و این و میدونی خب
بی میل به بد بود اینم میخونی تو زیر لب
تا روز آخر پائیز
میشه شب شه و تو باور آبی
من طاقت یاری و ساعت باقی مونده رو دیگه ندارم و
از بسکه این روزا رو میشمارم
رفته دور دست اون احساسم
ولی هنوز من دارم میشکافم
لحظات و به سختی
بدون بازی به نحوی به نفع منه و من یه ذره به تو
فکر نمیکنم و میره یه هفته جلو
شدم بازیچه ذهنت
تو میبری و میبافی
آخر نمایشت دیدن دارد
تو میسازی و میبازی
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت
9:43 توسط حمید | |
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت
9:4 توسط حمید | |
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت
21:48 توسط حمید | |
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت
1:7 توسط حمید | |
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت
23:35 توسط حمید | |
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت
1:15 توسط حمید | |
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت
18:33 توسط حمید | |
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت
0:21 توسط حمید | |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت
23:44 توسط حمید | |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت
21:10 توسط حمید | |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت
8:43 توسط حمید | |
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت
15:47 توسط حمید | |
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت
12:59 توسط حمید | |
نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت
20:46 توسط حمید | |
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت
22:50 توسط حمید | |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت
20:56 توسط حمید | |
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت
16:46 توسط حمید | |
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت
11:11 توسط حمید | |
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت
21:26 توسط حمید | |
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت
23:19 توسط حمید | |


